چه ميگذرد بر ما
چهارشنبه هفته گذشته يه ارزيابي با خانم سلوکي داشتيم که کلا چيزايي که منم ميدونستم گفت و خبري از چيز جديدي نبود
و تو دقيقا تو اون روز که 6 دي بود 19 ماهه شدي گل من
بميرم برات مادري
اين روزا خيلي تو فاز خوبي نبودم
اما با تمام وجود سعي کردم به خودم روحيه بدم
خيلي سخته تمام زندگيت که بچه ات هست بعد 19 ماه از زندگي نتونه راه بره
حرف بزنه
بازي کنه
بهت بفهمونه چي ميخواد
و کلي ارزوهايي که دوست داري خيلي زود بهش برسي و براي رسيدنش لحظه شماري ميکني ولي خبري نباشه
نميدونم چطوري بگم
چطوري بگم که اينقدر حس سنگيني تو سينه امه که گاهي وقتا واقعا احساس ميکنم الان حس خفگي بهم دست ميده و ميميرم
انگار يه سنگ بزرگ گذاشتن رو سينه ام
سعي ميکنم بازم بگم بخندم
اما داستان خنديدن من
خنديدني ست که از گريه غم انگيز تره
کلاساي دانشگاه تموم شد
از 25 دي امتحانات شروع ميشه
دلم به همينا خوش است و بس
و
آرزوي گذران هر چه سريعتر اين روزا
که بگم يادش بخير
يا نه
شايدم اصلا ياداوري نکنم
خيلي برام جالبه که بدونم بالاخره به کجا ختم خواهد شد
راستي خاله شبنم نويد راه رفتنت تا دو ماه ديگه رو داده
بعيد ميدونم
ولي
اميــــــــــــــــــــدوارم.
در ضمن از دوستان گلي که پيگير حال و اوضاع من هستن
صدف عزيز
سعيده گلم
شادي نازم
مهکامه گل
بسيار سپاسگزارم
آرزوي شادکامي و سلامتي براي خودشون خانواده هاشون رو دارم
.....................................
الهي به داده هايت شکر و به نداده هايت نيز شکر
اگر ناشکري کرده ام مرا ببخش
خدايا دوستت دارم.................
........................................................


چه ميگذرد بر ما 